تبليغاتX
تنهایی ام

تنهایی ام

سالها می گذرد از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمیدانستی،تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیک بعد از آن شب،هر شبم را شمعی روشنایی می بخشد

بر غمم می افزود،جای خالی تو را می دیدم

می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو و به خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو  می افتادم،باز می لرزیدم،گریه سر میدادم

خواب میدیم من،که تو بر می گردی

تا سر انجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خاکستر شد،یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت....

اینک این من....تنها....دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر......تا که شعری گویم

گر چه تنها هستم...........

نه به دنبال توام،نه تو را می جویم

حال میفهمم من....چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو میگذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی.......

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه افسوس چه سود..........قصه ای بود و نبود.....

پ ن((تقدیم به تمام عاشقان به معشوق نرسیده))

+نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت10:47توسط سایه | |

بی تو ،تنها در مسیر زندگی

گشته ام همخانه با آلودگی

بی تو ای روشنگر شام سیاه           خسته ام وامانده در موج نگاه

آه ...ای تنها امید جان من

گشته بی تو ،زندگی زندان من

بی تو،ای یاد تو در یادم هنوز

شب ،به چشمانم چو خواب آید تویی

روز چون آغوش بگشاید تویی

در بلور اشکها میبینمت

همچو گل ،از شاخه ها میچینمت

آه ...ای محبوب من ای بهترین

در میان دیگران،زیباترین

آه ...ای رویای جاویدان من

نقطه آغاز من،پایان من

باز من آغاز میخواهم ز تو

شوق یک پرواز میخواهم ز تو

باشد ای تنها امید جان من

((با تو بودن،آخرین پیمان من))

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت9:35توسط سایه | |

هلیای من!

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی.هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.

لحظه یی ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است.

لحظه یی ست اندوه بار و توان فرسا.

اینک،گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز.

باری گریختن،تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد،اما تکرار در گریز،ثبات در عشق را اثبات میکند

من ایمان دارم که عشق،تنها تعلق است.عشق، وابستگی ست.

انحلال کامل فردیت است در جمع.عشق،مجموع تخیلات یک بیمار نیست.

آنچه هر جدایی را تحمل پذیر میکند اندیشه پایان آن جدایی ست.

زندگی تنهایی را نفی میکندوعشق،بارورترین تمام میوه های زندگی ست.

بیاموز که محبت را از میان دیوار های سنگی و نگاه های کینه توز،از میان لحظه های سلطه ی دیگران بگذرانی.امروز،برای من،روز خوبی نیست،روز بد تنهایی ست

یاد تو هر لحظه با من است،اما یاد،انسان را بیمار می کند.

روز بد تنهایی،مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد.

مرگ روزهای خوب را

مرگ همه حکایت ها را

به من بازگرد هلیای من!

به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمامی ذرات زندگی ست....

((برگرفته از کتاب نادر ابراهیمی)) 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت17:35توسط سایه | |

هلیای من!

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش

من خوب آگاهم که زندگی،یکسر،صحنه بازیست.

من خوب میدانم.اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است

مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!

به همه سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان،پشیمانی بیافریند.

به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود

به زندگی بیندیش که میخواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.

به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.

و به روزهایی که هزار نفرین ،حتی لحظه یی را بر نمی گرداند.

تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دیدو دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی

در لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،

در ان لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند

در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریاد های دیگران احساس میکنی

در ان لحظه یی که تو از فراز پا در راهی میگذاری که آن سوی اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست

در تمام لحظه هایی که تو میدانی،میشناسی و خواهی شناخت

به یاد داشته باش

که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردند

به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان........

 

برگرفته از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم(نادر ابراهیمی)

+نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت11:51توسط سایه | |

نمیدونی وقتی چشمات پر خوابه

                                           به چه رنگه،به چه حاله

                                            مثل یک جام شرابه

نمیدونی چه عمیقه،چه سخنگو

مثل اشعار مسیحایی حافظ یک کتابه

نمیدونی که چه رنگه،چه قشنگه

مثل یک جام بلوره،شایدم چشمه نوره،زر نابه

نمیدونی که دل من،توی اون چشمای شوخت

روی اون برکه آروم ،یه حبابه

نمیدونی و به جز من دیگری هم نمیدونه

که یه دنیا توی اون چشم سیاهه

هر کی گفته،هر کی میگه،همه حرفه

تو رو میخواد بفریبه...

جز دل من که پر از عشق و جنونه

حرف اون چشم سیارو

دل دیگه نمیدونه

                          چشم دیگه نمیخونه......

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت10:43توسط سایه | |